گنجور

 
طالب آملی

خطایم از حد و سهو من از شمارهٔ گذشت

کنون چه چاره کنم کار من ز چاره گذشت

دل آشنا بزبان نگه نبود افسوس

وگرنه از طرف یار صد اشاره گذشت

گذشت بر من افتاده از گذشتن یار

هر آنچه از گذر سیل بر کناره گذشت

چگونه شرح کنم با توکز خروشم دوش

چه برسپهر و چه برمه چه برستاره گذشت

نشد نصیب ز منظور هرگزم نظری

چو دیده گرچه مرا عمر در نظاره گذشت

بمغز میرسدم باز بوی خون ز نسیم

مگر به مجمع دلهای پاره پاره گذشت

گذشتنش اثر زندگی در او نگذاشت

اگر پیاده به «طالب» اگر سواره گذشت

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی