گنجور

 
طالب آملی

توئی که نقطهٔ موهوم گردهان میداشت

سخن ز خاتم لعل تو دردهان میداشت

اگرچه نوک قلم شانه را زبان می‌گشت

بشاخ سنبل زلف تو آشیان میداشت

نمی فزود لب شور او بچشمم نور

نماک بروشنی دیده گرزیان میداشت

تذرو روح گر ازدام تن رها میگشت

بشاخ سنبل زلف تو آشیان میداشت

اگر دلت شرف درد دوست میدانست

بچشم خویش عزیزش چو میهمان میداشت

و گر لبت مزهٔ تلخ باده می فهمید

بجان دوست که شیرین ترش ز جان میداشت

نمیکشید بآوارگی دل «طالب»

اگر چواهل وطن میل خانمان میداشت

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی