گنجور

 
طالب آملی

باچنین شعله که درجان من افروخته است

همهٔ ساخته استاد مرا سوخته است

در دلم نیست فروغی چکنم چهره گشای

نظری گرچه گشاده است دلم دوخته است

شد یقینم که تو استاد سپهری در جور

فلک این سنگدلیها ز تو آموخته است

کروی گشته فلک هیأتش از بس بمرور

کینهٔ صاف درونان بدل اندوخته است

دامن عشوه بداغ دل «طالب» مفشان

کین چراغیست که بیداد تو افروخته است

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی