گنجور

 
طالب آملی

شها بجام تو می آب زندگی اثر است

در او نه ترس خمار و نه‌بیم دردسر است

بعمر خضر ترا مژده‌ای سکندر وقت

که آب حکم تو در جوی عدل درگذر است

ز موج حادثه هر کشتیی خطر دارد

بغیر کشتی دریاکشان که بی خطر است

تو آن شهنشه دریا دل سحاب کفی

که گوش چرخ ز آوازهٔ تو پرگهر است

بکشتی ار گذرد باده بر کف تو رواست

که دست ابر مثال تو بحر موج‌ور است

چه نسبت است ز روی سخا ترا به‌محیط

تو در مقام کرم دیگری و او دگر است

تو گنجها نهی از دُرکنی دلیر دلیر

محیط لرزان بریک دو دانهٔ گهر است

بگیر کشتی می بر کف و بنوش که جام

به پیش همت دریاکش تو مختصر است

زمان همیشه زمان تو دور دور تو باد

که روزگار تو از فصل گل شکفته‌تر است

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی