گنجور

 
طالب آملی

بچمن فصل خزان رفتم و افکندم رخت

سوخت عریانی گلبن جگرم کندم رخت

غنچه‌سان گر بتنم رخت ز شوخی بدرند

به از آن است که چون شاخ بدوزندم رخت

خواهم از پوست برون آیم و آزاد شوم

تا بکی در قفس خاکی تن بندم رخت

جامه چون پسته درم در هوس عریانی

همچو بادام بدوزند گر از قندم رخت

عضوها بر تن هم جامهٔ جان پاره کنند

بربدن چون من سودا زده بربندم رخت

بیش من رخت شهیدان نگشائید مباد

کفن غرقه بخون بینم و افکندم رخت

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی