گنجور

 
طالب آملی

دلم بلعل تو چسبیده از هوس بدو دست

چنانکه چسبد بر انگبین مگس بدودست

کشد همیشه دل بلبلان بگوشهٔ باغ

دل منست که چسبیده بر قفس بدودست

سگان کشند سر از طوق درمرس بلجاج

مگر سگ تو که چسبیده برمرس بدودست

بصد مبالغه چسبیده بر دلم غم دوست

چو طفل بر ثمر خام پیش رس بدودست

لب تو داد مگر آبروی شهد بباد

که خاک برسر خود می‌کند مگس بدودست

بباد بیتو دهم جان بیاکه جسم ضعیف

در انتظار تو چسبیده بر نفس بدو دست

بغیر من که ز جان سیر گشته‌ام «طالب»

بدامن تو نچسبیده هیچ کس بدو دست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی