از راه دوست دل بصد آزار برنخاست
مسکین ز درد بود گرانبار برنخاست
یکبار هرکه سرو ترا در خرام دید
بنشست آنچنان که دگربار برنخاست
برسر زد از غمی که نداند رقیب دست
اما چنانکه گرد ز دستار برنخاست
هرگز بآب و رنگ توای سرو جامهزیب
شاخ گلی ز دامن گلزار برنخاست
«طالب» چه فیض بود که از شام تا سحر
مرغ نشاط از سر دیوار برنخاست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.