از راه دوست دل بصد آزار برنخاست
مسکین ز درد بود گرانبار برنخاست
یکبار هرکه سرو ترا در خرام دید
بنشست آنچنان که دگربار برنخاست
برسر زد از غمی که نداند رقیب دست
اما چنانکه گرد ز دستار برنخاست
هرگز بآب و رنگ توای سرو جامهزیب
شاخ گلی ز دامن گلزار برنخاست
«طالب» چه فیض بود که از شام تا سحر
مرغ نشاط از سر دیوار برنخاست