گنجور

 
طالب آملی

مساز طره که بر سر عمامه عاریتست

مبند بند که بر دوش جامه عاریتست

همیشه با من و دایم زمن جداست بلی

دلم چو گوشهٔ دامان جامه عاریتست

ز مغز کار کسی کاملست و میداند

که پوست بر تن عاشق چو جامه عاریتست

بدور زلف تو آن سنبل همیشه بهار

شمیم نافه و عطر شمامه عاریتست

بهر نسیم مکن جیب صبر چون گل چاک

بدار پاس گریبان که جامه عاریتست

مساز دل ورق مشق آرزو «طالب»

بشوی صفحه که این نقش خامه عاریتست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی