طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۲

مساز طره که بر سر عمامه عاریتست

مبند بند که بر دوش جامه عاریتست

همیشه با من و دایم زمن جداست بلی

دلم چو گوشهٔ دامان جامه عاریتست

ز مغز کار کسی کاملست و میداند

که پوست بر تن عاشق چو جامه عاریتست

بدور زلف تو آن سنبل همیشه بهار

شمیم نافه و عطر شمامه عاریتست

بهر نسیم مکن جیب صبر چون گل چاک

بدار پاس گریبان که جامه عاریتست

مساز دل ورق مشق آرزو «طالب»

بشوی صفحه که این نقش خامه عاریتست