تا بصحرا شهسوار من گذر افکنده است
شهر مسکین را بدرد انتظار افکنده است
شهر ار شکست بر صحرا که آن رخشنده ماه
پرتو اقبال بیرون از حصار افکنده است
دشتیان را کرده مست از بادهٔ دیدار خویش
شهریان تشنه را دل در خمار افکنده است
هر کجا آن ماه منزل کرده گوئی از سما
بر زمین صد کاروان نور بار افکنده است
تا سوی دریا ترشح داده ز ابر دست خویش
موج کشتیهای گوهر بر کنار افکنده است
عید قربانست امروز آهوان دشت را
آن شکار افکن مگر طرح شکار افکنده است
سهم شهبازش بجای خنده هنگام نشاط
لرزه بر اندام کبک کوهسار افکندهاست
در بساط دولت او نقشبند روزگار
نقش عمر جاودان بر روی کار افکندهاست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.