گنجور

 
طالب آملی

آن بی‌سخن که هست سخن‌آفرین می‌است

وآن بی‌زبان که چنگ بدلها زند نی‌است

کردی ز من سئوال که عمر دوباره چیست

عمر دوباره گردش جام پیاپی است

ای می پری نه‌ای زچه در قید شیشه‌ئی

بگذر ز لب که جای تو اندر رگ و پی است

با گلرخان شعله مزاجت اگر سری‌است

مگذر ز می که حسن گلوسوز بامی‌است

می نیست گوهری که توان دادنش ز دست

ساقی که بیدریغ دهد حاتم طی است

فصل گلست و دور (جهانگیر پادشاه)

امروز روز شادی اگر نیست پس کی‌است

«طالب» غبار غم بنشان کین سبوی می

در چشم من عزیز تر از افسر کی است

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی