گنجور

 
طالب آملی

تا برجمال دوست گشودیم دیده را

کردیم موج خیز دل آرمیده را

نومیدی از وصال تو حسرت‌گذار بود

صد جا گره زدیم امید بریده را

دل سرکشید از ستمت در پیش متاز

بنشین که رام خویش کنی آن رمیده را

گو نیش غمزه را که دگر تازگی دهیم

این زخمهای کهنه الماس دیده را

هردم بناله دگر آهنگ ناله گیر

تاکی زنی بگوش نوای شنیده را

نازک دلیست گریهٔ من دست ازو بدار

کاری مکن که محو کنی نقش دیده را

«طالب» خموش باش که با گوش دشمنست

این نغمه های تازه شیون چکیده را

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی