گنجور

 
طالب آملی

باز دل غرق در نظاره شدست

محو خورشید چون ستاره شدست

بسکه طوفان اشک ما زده موج

کشتی نوح گاهواره شدست

بی نم خون نمی برد خوابش

مژه‌ام طفل شیرخواره شدست

موم وش بود سالها دل دوست

بدعای که سنگ خاره شدست

تا بگلخن فسرده آتش من

شعله از لاغری شراره شدست

لب گهر باز کن که گوش دلم

سخت مشتاق گوشواره شدست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی