گنجور

 
طالب آملی

بخود زجنس نکوئی جز این‌گمانم نیست

که چشم بر عمل زشت این و آنم نیست

چنان به نیک و بد کار خود گرفتارم

که هیچ آگهی از کار این و آنم نیست

چو آب عزتم از خاکساریست ولی

زمین نوردم و پروای آسمانم نیست

بهر طریق رفیقان موافقند بمن

که اختلاف میان دل و زبانم نیست

چو تاجر غنی آسوده‌ام بهر بازار

چرا که نیست متاعی که در دکانم نیست

چو جوز پوچ ز آسیب دهر بر حذرم

که گر شکسته شوم هیچ در دهانم نیست

بقید غربتم آسوده از وطن «طالب»

که بلبل قفسم میل آشیانم نیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی