گنجور

 
طالب آملی

رسید و از مژه گل برسرم فشاند و برفت

چو دید رفتنیم لحظهٔ بماند و برفت

هلاک سوز و گدازم چو دید از سر ناز

فشاند دامن و برآتشم نشاند و برفت

ز تربتم چو فغان خاست کین شهید وفاست

ز دور فاتحهٔ بر سرم بخواند و برفت

چو خواستم که عنان‌گیرمش بدست نیاز

سمند عربده را برسرم جهاند و برفت

چو خشک دید ز لب تشنگی گلوی مرا

زآب تیغ خودم شربتی چشاند و برفت

چو شعر «طالب» ازو شوقم التماس نمود

بصد مضایقه بیتی دوئی بخواند و برفت

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی