گنجور

 
طالب آملی

جور و جفای دوست بمنت کشیدنیست

هر گل که روید از چمن دوست چیدنیست

ما گرچه مرد تلخ شنیدن نه‌ایم لیک

تلخی که از زبان تو آید شنیدنیست

هر زهر نا چشیدنی آمد بنزد عقل

جز زهر چشم او که برغبت چشیدنیست

خو کن باضطراب که نزد طبیب عشق

نبضی که مضطرب نبود آرمیدنیست

از هیچ باب نیست گزیدن بر او روا

بوئیدنیست سیب ذقن بلکه دیدنیست

باحسرت دهان تو هر دل که شد بخاک

انصاف گر بود لب گورش مکیدنیست

«طالب» ز بستن پر و بال نفس چه سود

این مرغ آخر از قفس تن پریدنیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی