گنجور

 
طالب آملی

دلیل صومعه دیدم سری براهش نیست

گدای میکده هم‌پشم در کلاهش نیست

ندیدهٔ که مثل میزند بجود سحاب

ندیده ریزش مژگان ناگناهش نیست

فدای گردش چشم دو تیغه باز توام

که هیچ رشته بسر تیزی نگاهش نیست

درون سینه ز افسردگی دلیست مرا

که نیم شعله اثر در بساط آهش نیست

طراوت چمن اتحاد را نازم

که امتیاز میان گل و گیاهش نیست

مراد لیست که چون آب خضر در ظلمات

امید صبحدمی با شب سیاهش نیست

گدای میکده را دست هست و همت هست

ولی چه سود که بیچاره دستگاهش نیست

وجود سایه نداریم و نیست در همه عمر

غمی که سایهٔ دیوار ما بناهش نیست

بهیچ ترکش غم نیست تیر آزادی

که نقطهٔ دل «طالب» حواله گاهش نیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی