گنجور

 
طالب آملی

کو بیدلی که از ستمت سینه چاک نیست

یا زندهٔ که در غم رویت هلاک نیست

ترسم مده بتیغ که سرمست عشق را

غیر از خدا و هجر ز کس بیم و باک نیست

زاهد چسان نماز کند کز سرشک ما

یک قبضه خاک در همه آفاق پاک نیست

چشم ستارهٔ بفلک نیست شام هجر

کز دود آتش نفسم سرمه ناک نیست

شمشاد گو بسوز بحسرت که پیر ما

بیزار آن عصاست که از چوب تاک نیست

زلفت غبار کوچهٔ دل می‌خورد بلی

ماراست و مار را خورشی غیر خاک نیست

«طالب» چه مظهری تو که در بزم قدسیان

تسبیحشان بغیر وجودی فداک نیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی