گنجور

 
طالب آملی

میم باز بیگانهٔ مشربست

تبسم غریب دیار لبست

من از جال‌خود آگهم ای طبیب

تباشیر مرگم علاج تبست

بزیر زنخ شوخ چشم مرا

بهشتی ترنجست یا غبغبست

عروس غمست اینکه با خاطرم

زبان بردهانست و لب برلبست

بکوشش توان شدهم آغوش کام

طلب خضر سر چشمهٔ مطلبست

گل مشربت کم کند رنگ و بوی

گرت سیر در گلشن مذهبست

همه دیو خیزد ز مذهب سرای

پری در عزبخانهٔ مشربست

زیاد رخت چشم بیخواب را

گل صبح در آستین شبست

ببخشد در و شمع خورشید نور

شب بخت ما عنبرین کوکبست

می عیش در ساغر ما غریب

چو مو بر کف و استخوان بر لبست

نه بر علم نازم چو «طالب» نه شعر

بهین شیوه‌ام وسعت مشربست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی