گنجور

 
طالب آملی

حسن تو نظر کردهٔ صاحبنظرانست

ارباب نظر را همگی چشم برآنست

دل بر سر دل ریخته در کوی تو تاعرش

آن کعبه مگر کارگه شیشه‌گرانست

هر حلقهٔ زنجیر سر زلف توچشمی‌است

کآن چشم بروی تو بحسرت نگرانست

داری پر و بال ملکی سد ره نشین شو

پرواز نظر خاصه بی بال وپرانست

می‌نوش که طغیان بهارست دراین‌فصل

جبریل سبکروحیش از رطل گرانست

بر بیخبری زن که چراغ حرم غیب

افروخته از شمع دل بیخبرانست

امروز چراغ هنر افروخته الحق

در انجمن قبلهٔ صاحب هنرانست

یعنی گهر تاج شرف شاه جوانبخت

کش سایهٔ رفعت بسر تاجورانست

آن جوهر شمشیر شجاعت که نهیبش

مانند نمک در جگر بی جگرانست

با مرتبهٔ در یتیم است ز لطفش

هرجاکه یکی کودکی از بی پدرانست

رأیش بدل مهر گزیند فلک آری

بر محمل او بار دو خورشید گرانست

«طالب» گهر مدح و ثنا خاصهٔ او ساز

کین درّ نه باندازهٔ گوش دگرانست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی