گنجور

 
طالب آملی

منم که یکسر موشید در بساطم نیست

رسوم ساخته در طرز اختلاطم نیست

به حشر تن به جحیم افکنم نخستین گام

دل و دماغ رسن بازی صراطم نیست

بچشم طایر همت چه آشیان چه قفس

از آن بکلبهٔ احزان خود نشاطم نیست

هزار خرمن غم میدهم بباد نشاط

زکات اینکه جوی عیش در بساطم نیست

چه پاس داریم آخر سمندرم « طالب »

بکام شعله روم مست و احتیاطم نیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی