گنجور

 
طالب آملی

ساقی مدار طبع مرا در خمار می

جامی بده که سوختم از انتظار می

یاخود چو سرو و تنگ در آغوش من درآی

یا بشکفان گلی برخم از بهار می

دل مرد این دو محنت طاقت گداز نیست

مسکین بلای هجر کشد یا خمار می

از بس قدح کشیدم و فیضی نیافتم

می شرمسار من شد و من شرمسار می

امروز ده پیاله که دارم دلی جوان

فردا چو پیر گشت نیاید بکار می

ای رند شرب این همه عجب و کناره چیست

من نیز خصم توبه‌ام و دوستار می

روز ازل که چشم من و می بهم فتاد

هم می شکار من شد و هم من شکار می

چندان منوش می که شود بر تو می سوار

چندان بنوش می که تو باشی سوار می

هرکس غمی بخاک برد یادگار دهر

من بیغمی بخاک برم یادگار می

«طالب» پیاده شد زدماغ دلم خمار

چون تاخت بر سر خردم شهسوار می

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی