گنجور

 
طالب آملی

بناز تا کی‌ام ای شوخ دلربا شکنی

کلاه گوشه نیم تا بکی مرا شکنی

مگر زسنگدلی شرط کرده‌ای چرخ

که تا گهر شکنی گوهر وفا شکنی

سختی که دلا کسب کردهٔ چه عجب

که گر تو دانه شوی سنگ آسیا شکنی

تراست طبع غیوری که گر دمی کم و بیش

گره گشاده نگردد گره گشا شکنی

غم از شکستن دلهای بیخروش مدار

روا بود که جرسهای بی‌صدا شکنی

مرا ضعیف کنی غیر را قوی هیهات

به پشه بال دهی شهپر هما شکنی

بیک شکست نکردی تسلی ازمن و عهد

مرا جدا شکنی عهد را جدا شکنی

به نیم نکته چو درج عقیق بگشائی

هزار گوهر ارزنده را بها شکنی

بدست گوهر مقصود آوری «طالب»

اگر دو هفته بدامان سعی پا شکنی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی