گنجور

 
طالب آملی

سراغی می‌کن ای دل شاید اقبالی بدست آری

نمائی بر زمین چون من، پروبالی بدست آری

میفکن دام بر هر ساده مرغی سعی کن ای دل

کز این گلشن تذرو پرخط و خالی بدست آری

خریدار متاع درد حسرت شو کز این سودا

نیفتی بر زبان خلق گر مالی بدست آری

بقیل و قال تا از حال دوری مایلی مایل

ز حرف خود بگیری گوش اگر حالی بدست آری

بود آرایش از پشمینه پوشی اهل جنت را

کم دیبای و اطلس گیر گر شالی بدست آری

پریزادان معنی در گذارند از ره خاطر

بیفکن گوش تن باشد که خلخالی بدست آری

یکی در زلف خود چون شانه در شو کز بن هر مو

پریشان خاطری شوریده احوالی بدست آری

مباش از باده خالی لحظهٔ تا زندهٔ «طالب»

بیکدم صرف می‌کن آنچه در سالی بدست آری

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی