گنجور

 
طالب آملی

نه بادهٔ شکری سازدم نه انگوری

از آن زشیشه و پیمانه می‌کنم دوری

شب فراق فروغ از چراغ نپذیرد

ز آه سرد برافروز شمع کافوری

کشیده پیش خیال تو بر دریچهٔ چشم

مشبک مژه‌ام پرده‌های زنبوری

ز هجر باده دم گرم ما فسرده کجاست

فتیلهٔ که بسوزیم داغ مخموری

مرا دلیست بر او داغ هجر آن دلدار

چو بر پیالهٔ چینی نشان فغفوری

زحال ظالم و مظلوم من نگویم هیچ

تو خود بگوی که ماری به است یا موری

لب تو هم صفت بخت «طالب» است ولی

تفاوت از نمکینی به است یا شوری

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی