گنجور

 
طالب آملی

بی شکر خندهٔ غم دیده نمکدان نکنی

گل خون زیب کله گوشهٔ مژگان نکنی

عطر گل هوش فریب هوس خار غم است

هان بتکلیف هوا سیر گلستان نکنی

امت دردشو آنسان که اگر بی دردان

گل اشکت بفرستند بدامان نکنی

نزنی ذوق ستم تا دو سه گلدستهٔ چاک

تحفهٔ دامن هر تار گریبان نکنی

از سخنها بجمادات تغافل اولیست

به که اینطایفه را داخل انسان نکنی

مرگ دل قابل آشفتگی هاتم نیست

گر همه زلف شوی موی پریشان نکنی

نیستت چون دل آزردن موری «طالب»

جای در حلقهٔ این مارنژادان نکنی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی