گنجور

 
طالب آملی

زهر درنکتهٔ گو، با من دلخسته آهسته

مگر قفل زبان بگشایدم آهسته آهسته

مکن پردستیاری بیما با بادل چاکم،

مبادا بزداز یکدیگر آن گلدسته آهسته

نه‌من آگه نه‌دل، کآن تیغ مژگان رشته جان را

زهم بگسسته و دیگر بهم پیوسته آهسته

دلم بشکست و آواز شکست شیشه نشنیدم

نمیدانم که دل در سینه‌ام بشکسته آهسته

چو دل رم گیردت از سینه در قیدش مدارا کن

رود صیاد در دنبال صید آهسته آهسته

دلم نازک چو خوی دلبران گردیده، ای همدم

ندارم طاقت حرف بلند آهسته آهسته

نبودم آگه از سردهانش ناگهان «طالب»

بگوشم گفت عشق این نکتهٔ سر بسته آهسته

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی