گنجور

 
طالب آملی

رخ برفروز و غاشیه بردوش ماه نه

خورشید را ز حسن چراغی براه نه

تا دجله‌ها روان شود از خون قدسیان

تیغ از اجل بگیر و بدست نگاه نه

ای غم چه می‌شود ز تو کم خون دل بریز

و آنگه کنه بگردن بخت سیاه نه

تاکی کشد دلا مژه خمیازه برسرشک

این گل بچین و در بغل آن گیاه نه

غم موکشان شبی بردت گر بکوی دوست

تا صبحدم مدار دل آنجا به آه نه

از جور حسن ایمه کنعان نهال زار

این دردهم بپهلوی اندوه چاه نه

ایدل نهان زغیر چو بوسی زمین‌دوست

لختی زجان نشانه برآن بوسه گاه نه

«طالب» عنان بتوسن دل داده تا بچند

آنسوی ره روی قدمی هم براه نه

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی