گنجور

 
طالب آملی

تا کمان وقف هم آغوشی زه ساختهٔ

تیر ناوک مژه چشم زره ساختهٔ

نتوان حصر نمودن که بیک مرحم لطف

چند زخمم بجگر نازده به ساختهٔ

تاب زن مار صفت شهری و اینک تو و حسن

گنجی آرایش ویرانه ده ساختهٔ

گرهٔ رشتهٔ عیشم بگشا ایکه ز غم

سر فرو برده بخویشم چو گره ساخته

«طالب» انکار حدیثت نکند خرد و بزرگ

شربتی خوش بمذاق که و مه ساختهٔ

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی