گنجور

 
طالب آملی

رنجد بهیچ، خاطر رنجش پذیر او

از ناز و نازکیست همانا ضمیر او

گل را دو بار در نظرش حد جلوه نیست

در آب و آتشم زدل زود سیر او

بگشود غنچهٔ دل احباب را مگر

خاصیت نسیم صبا داشت تیر او

چون آفتاب تیغ کشد برضمیر خویش

گر غیر او کسی گذرد در ضمیر او

جانها فدای گوشهٔ چشم سیاه یار

وآن خال عنبرین که بود گوشه‌گیر او

«طالب» نه آن کس است همانا که سرفرود

آرد بنعمت دو جهان چشم سیر او

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی