گنجور

 
طالب آملی

در بزم وصل داغ دل اندوختن ز من

افروختن ز شمع من و سوختن ز من

با جلوه‌های حسن تو در عین نوبهار

چشم از جمال شاهد گل دوختن ز من

علمی است علم عشق که عار سپهر نیست

چون کودکان نشستن و آموختن ز من

امشب چراغ بزم رخ دلفروز اوست

ای شمع سوختن ز تو افروختن ز من

«طالب» فسردگی نبود آتش مرا

عشقم مخواه شیوهٔ آموختن ز من

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی