گنجور

 
طالب آملی

تو عذر خواهی و بر جانم از تو باری نیست

تو گل فشانی و در پایم از تو خاری نیست

زمن بر آینهٔ پاکت ار بود گردی

بشوی کز تو بر آئینه‌ام غباری نیست

سزد که بر مژه‌ام بی تو بلبلان جوشند

کزین بهار گل انگیز تر بهاری نیست

سفر گزیده‌ام آسوده خاطرم مگذار

جراحتی که مرا از تو یادگاری نیست

هزار دستهٔ گل داغم از جگر چیدند

هنوز غنچهٔ این باغ را شماری نیست

زسوز سینه شهیدان خنجر غم را

گلی نصیب کله گوشهٔ مزاری نیست

غمی نصیب دلم کن چنانکه خود دانی

که مست عیشم و دل را گلوفشاری نیست

ازین دیار برون تاز زود چون «طالب»

کزین دیار ملالت فزا دیاری نیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی