گنجور

 
طالب آملی

بزم عیش است و دروشکوه انجم کفرست

آشنا کردن لب جز به تبسم کفرست

مو بمو قفل زبان باش که در مذهب عشق

بابتان جز بلب رمز تکلم کفرست

تا ستم هست مکن جوزو ستم با عاشق

که برین مشت بد آموز ترحم کفرست

آب در چشمهٔ خورشید نماند ای عیسی

خون بدست آر که باخاک تیمم کفرست

لب خاموشی عاشق چو شود زمزمه جوش

بلبل ناطقه را یاد ترنم کفرست

همه اطفال جنون منتظر الهامند

پیش این طایفه تعلیم و تعلم کفرست

نشتر موغظه را کند زبان کن «طالب»

بیش ازین کاوش زخم دل مردم کفرست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی