گنجور

 
طالب آملی

چشمهٔ خضر است هان دل دست و روئی تازه کن

تشنه لب نه تازه سیرابی وضوئی تازه کن

عیدگاه خیل ارواحست زآب تیغ‌بار

از غبار جسم جان را شستشوئی تازه کن

ایکه از تن سوزن از جان رشتدات آماده است

چاکهای کهنهٔ دل را رفوئی تازه کن

چند بر یلک‌عادت و یکخو نمائی صرف عمر

عادتی از نو بدست انداز و خوئی تازه کن

تازه کردن رو بآب ایدل زوّاس عوام

پر مکر گشته رواز خاک کوئی تازه کن

دوست را دایم سراغ از پرده‌های دیده گیر

در محبت اختراع جستجوئی تازه کن

تازه کرد آهنگ بلبل ایدل نالان تو نیز

کم ز بلبل نیستی آب گلوئی تازه کن

تازگی آرایش داغست «طالب» داغ خویش

صدره ار گردد کهن بازش بیوئی تازه کن

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی