گنجور

 
طالب آملی

گر دل آرائیست آن، در خاطر آشوبیست این

در شعار دوست حیرانم، چه محبوبیست این

صلح و جنگ و مهر و کین، با هم نمی‌آیند راست

غالباً اسباب حسن و لازم خوبیست این

منزل عشق است ای دل خاک شو ایمن مباش

تن بمحنت ده مقام صبر ایوبیست این

دوست میجوئی دو چشم انتظارت کن سفید

یوسفی بر طاق نه معراج یعقوبیست این

گر سلامت را بزیر لب جوابی داد یار

گبر و استغنا بفهمای ساده محبوبیست این

محرم پیغام او قاصد نهٔ آرام گیر

صبر می‌باید، زبانی نیست، مکتوبیست این

عاشقان بر صبر و بر صفهای محنت غالبند

برمثال غم نشان عجز و مغلوبیست این

عاشقی از تخت خاکستر فروز چون شرار

بگذر از مسند نشینی کآستان روبیست این

«طالب» از کم تلخی مردم مرنج از خوی یار

طالبی این را نمی‌گویند مطلوبیست این

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی