گنجور

 
طالب آملی

مهر و وفا نماند بگیتی نشانشان

رفتم سوی عدم که به بینم عیانشان

افسرده می‌کنند بهم دوستان سلوک

گرمی نمانده است مگر باعنانشان

برخانه ز آن کرشمه شهیدان فتاده‌اند

ارواح غوطه خورده بآب سنانشان

زناریان عشق بلوح جبین شرم

از آبرو بود رقم زعفرانشان

سبزان «هند» در نظرم جلوه می‌کنند

پیچیده موی زلف بموی میانشان

(همت بلند دار که مردان روزگار)

تحت الثری است جلوه که عرشیانشان

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی