آتشم افسرده کو دستی که دامانی زنم
پای سعیم خفته کو رخشی که جولانی زنم
دستم از دل برنمیخیزد چو پا از گل دریغ
بخت آنم کو که چاکی بر گریبانی زنم
ارهسان بر شغل ناهمواریم بگذشت عمر
خویش را یکچند میخواهم که سوهانی زنم
کوی همت را بچرخ آوردهام در عرصه لیک
نیست میدانی بدان وسعت که جولانی زنم
بگذرند از ترشروئی گرچه سفاکان دهر
فیالمثل بر سرکه ابروشان نانی زنم
بخت شورم خمیر بینمک دارد از آن
هرزمان انگشت حیرت بر نمکدانی زنم
شوق را «طالب» یکی پروانهٔ بیطاقتم
فرصتم باد که بر شمع شبستانی زنم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.