گنجور

 
طالب آملی

دوش کز خاک درش عذر جبین می‌خواستم

ضبط آب دیده در صد آستین می‌خواستم

برزمین چون از غبار هستیم باری نبود

عذر باد سایهٔ خویش از زمین می‌خواستم

عقل را مشق جنون فرمودم و تقریب داشت

خط آزادی ز قید کفر و دین می‌خواستم

حسرت غم روزی عشرت نصیبان شد بدهر

غم نصیب من زهی دولت همین می‌خواستم

زآن بخون دل نشستم تا شکفتم غنچه وار

کز طبیعت نکته‌های دلنشین می‌خواستم

همچو جام می نگین حلقهٔ عیشم چه سود

خویش را در حلقهٔ ماتم نگین می‌خواستم

نارسائیهای چرخ آنروز ظاهر شد که من

بهر دست کوته خود آستین می‌خواستم

بسکه می‌افزود حسنش مایه از اسباب ناز

سر بسر چینهای زلفش بر جبین می‌خواستم

کینه جو خوانی مرا حاشا نیم ور بودمی

در ستمها اول از مهر تو کین می‌خواستم

چون پزم در سر خیال عشق با این مغز پوچ

بهر این سودا دماغ آهنین می‌خواستم

شوق بس آرامگاه و طاقت من پر ضعیف

خرمنی در خور حرص خوشه چین می‌خواستم

ترک عصیانم ز بیم وعدهٔ دوزخ نبود

عذر تصدیع کرام الکاتبین می‌خواستم

«طالب» از اکسیر جوئی مطلبم همراز بود

کیمیا می‌گفتم اما همنشین می‌خواستم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی