گنجور

 
طالب آملی

نزدیک بمرگ از سبب دوری یارم

زین مرگ ضروری چکنم چاره ندارم

بر خاک من ای گل منشین اشک میفشان

کز ضعف نیارست ز زمین خاست غبارم

مخمورچه در میکدهٔ شوق درآئیم

صد دجلهٔ می نشکند آشوب خمارم

زآن سان شده‌ام مایه ور از گریهٔ افلاک

دامن بفشارند چو مژگان بفشارم

«طالب» منم آن آتش سوزنده که در تاب

صد شعله بود غاشیه بر دوش شرارم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی