گنجور

 
طالب آملی

ز بستان گردون فریبی نخوردم

دراین باغ نارنج و سیبی نخوردم

بدرد دل خسته جان دادم اما

بمنت دوای طبیبی نخوردم

سلیمان دم نزع گفتی بموران

که من نیز بیش از نصیبی نخوردم

نکردم بگل زیر چشمی نگاهی

که نیشی زهر عندلیبی نخوردم

بسیر تو تا دل بصد دست بستم

فریب از قد جامه زیبی نخوردم

نبردم سوی لقمهٔ آز دستی

که از عرش همت فریبی نخوردم

ندیدم یکی سوی آن شمع محفل

که صد طعنه از هر رقیبی نخوردم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی