گنجور

 
طالب آملی

بخود درمانده‌ام سامان کار دل نمیدانم

چو کوران میروم راهی ولی منزل نمیدانم

زبس دشوارها بنموده‌ام طی جان سپردن را

همه دشوار میدانند و من مشکل نمیدانم

زبس قرب از ره دل با خیالش کرده‌ام حاصل

هزاران پرده گر حایل بود حایل نمیدانم

ز تیغش هم به تیغش میگریزم بسمل عشقم

پناه آوردن از قاتل بجز قاتل نمیدانم

بحسرت میزدم بال و پری در خاک و خون اما

ره پرواز همچون طایر بسمل نمیدانم

ندارم بهره‌ئی چون جاهلان از علم و دانائی

ولی در هیچ مطلب خویش را جاهل نمیدانم

ترا دانم که داری جای در محنت سرای دل

چسازم چون ره محنت سرای دل نمیدانم

نه از دلبستگی در بدل جانم هست تأخیری

تأمل می‌کنم کین تحفه را قابل نمیدانم

زبس در راه وحدت گرمسیرم دور از این دوران

جدائی در میان کعبه و محمل نمیدانم

مرا در کشف اسرار حقیقت نیست بخل اما

ترا عاشق نمی بینم، ترا مایل نمیدانم

گهی چپ میروم گه راست یعنی گمرهم «طالب»

طریق صدق چون مستان لایعقل نمی دانم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی