گنجور

 
طالب آملی

چولب گشوده‌ام افتاده از اثر سخنم

چه پنبه بر سر مینا چه مهر بر دهنم

بیک نفس که برآرم شوم چو صبح تمام

از آن خرد ندهد رخصت نفس زدنم

جهان‌فروز بسوز محبتم زان روی

چو شمع مجمره‌دارند بهر سوختنم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی