گنجور

 
طالب آملی

در چمن نکهت آن سلسله مو میشنوم

بوی او از گل و بوی گل از او میشنوم

هم از آن جرعه که آن تازه گل افشاند بباغ

چون قدح بوی شراب از لب جو میشنوم

هم از آن گریه که بی او بگلو یم کرده است

بوی خونابهٔ حسرت ز گلو میشنوم

بسکه آتش ز نسیم تو پذیرفته شمیم

شعله می‌بویم و بوی گل ازو میشنوم

بچه سوروی مشام آورم از بهر شمیم

که نسیم خوش او از همه سو می‌شنوم

مست چون می‌گذرم بر در میخانهٔ عشق

حرف کم ظرفی دریا ز سبو می‌شنوم

دلم از دیدن هر زخم گشاید «طالب»

غیر زخمی که از او بوی رفو می‌شنوم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی