گنجور

 
طالب آملی

فرصت کم است ورنه در کام می‌زدم

که نغمه می‌سرودم و گه جام می‌زدم

نالان چو بلبل قفسم یاد آنکه من

چون کبک خنده برغم ایام می‌زدم

پروای پند و موعظهٔ ناصحم نبود

ناصح نفیر می‌زد و من جام می‌زدم

می می‌زدم بکوچه و بازار و جرعه را

برروی خاص و بردهن عام می‌زدم

بانازکان جرعه‌کشم می‌زدن نبود

با عارفان میکده هم جام می‌زدم

بودم بذکر یار بخلقم نبود کار

نی‌دم ز کفرشان نه ز اسلام می‌زدم

«طالب» نداشت می‌زدنم فرصتی ز صبح

پیمانه می‌گرفتم و تا شام می‌زدم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی