گنجور

 
طالب آملی

چون چاره جوی عشق ز بیچارگی شدم

در هرقدم دوچار بآوارگی شدم

دی مینمود مست گذرگاه در خیال

امروز خود ز یاد تو یکبارگی شدم

می‌رنگ شد ز بس لبم از جرعه‌ریز اشک

چون تیغ یار شهره بخونخوارگی شدم

یک نیمه دل بدرد سپردم یکی بداغ

خود گوشه‌ئی گرفتم و نظارگی شدم

«طالب» غمی دگر ز جفا بر غمم فزود

نزدیک هرکه از پی غمخوارگی شدم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی