بخت سیه بین که تا رسید بدستم
زلف تو مرغی شد و پرید ز دستم
دست دلم تا رسید بر سر زلفت
شانه سرانگشتها گزید ز دستم
دست رسا ندم بساعدی که ز نورش
چشمهٔ خورشید بردمید ز دستم
قفل دل خویش خواستم بگشایم
جست چو تیر از کمان کلید ز دستم
شبرو زلفش ز اضطراب نیاسود
چون ره بیرون شدن ندید ز دستم
شد چو پریشانیم بزلف تو معلوم
دامن خود مو بمو کشید ز دستم
قطرهٔ خونی بدست داشتم از دل
تا مژه برهم زدم چکید ز دستم
در شکن زلف او شکسته مرا دست
دامن جان گو ببر امید ز دستم
بلبل دل را زبان کشید همانا
بوی گل داغ او شنید ز دستم
سود چو بر پای آن تذرو خرامان
چون دم طاوس گل دمید ز دستم
دوش بسودم لبی که تا بقیامت
شیرهٔ جان میتوان مکید ز دستم
از نم چندین بجگر چو پنجهٔ مژگان
گل نتوان دسته دسته چید ز دستم
تا نکنم ناگهش بدود نفس شام
صبح نیارد شدن سپید ز دستم
دست بسر میزنم براه که از شوق
گوش دل آواز پا شنید ز دستم
بسکه بفرسودمش براه چو «طالب»
پای بسوراخ در خزید ز دستم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.