طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷۶

بخت سیه بین که تا رسید بدستم

زلف تو مرغی شد و پرید ز دستم

دست دلم تا رسید بر سر زلفت

شانه سرانگشتها گزید ز دستم

دست رسا ندم بساعدی که ز نورش

چشمهٔ خورشید بردمید ز دستم

قفل دل خویش خواستم بگشایم

جست چو تیر از کمان کلید ز دستم

شبرو زلفش ز اضطراب نیاسود

چون ره بیرون شدن ندید ز دستم

شد چو پریشانیم بزلف تو معلوم

دامن خود مو بمو کشید ز دستم

قطرهٔ خونی بدست داشتم از دل

تا مژه برهم زدم چکید ز دستم

در شکن زلف او شکسته مرا دست

دامن جان گو ببر امید ز دستم

بلبل دل را زبان کشید همانا

بوی گل داغ او شنید ز دستم

سود چو بر پای آن تذرو خرامان

چون دم طاوس گل دمید ز دستم

دوش بسودم لبی که تا بقیامت

شیرهٔ جان می‌توان مکید ز دستم

از نم چندین بجگر چو پنجهٔ مژگان

گل نتوان دسته دسته چید ز دستم

تا نکنم ناگهش بدود نفس شام

صبح نیارد شدن سپید ز دستم

دست بسر میزنم براه که از شوق

گوش دل آواز پا شنید ز دستم

بسکه بفرسودمش براه چو «طالب»

پای بسوراخ در خزید ز دستم