گنجور

 
طالب آملی

بالبت هر تلخ را در کام شیرین کرده‌ام

خورده‌ام گرد بهای زهر و تحسین کرده‌ام

چون سرم آرام بر خشت لحد گیرد بگور

منکه خشتی در تمام عمر بالین کرده‌ام

تا ز دل بی‌سرو خود افشانده‌ام خون تذرو

پای طاوسان گلشن را نگارین کرده‌ام

چون زهنگام دعا آسودگی خواهم ز دوست

منکه دایم بر دل آسوده نفرین کرده‌ام

همنشینم بود آهی در غمش آن آه را

گاه شمع تربت و گه شمع بالین کرده‌ام

چون روم راه شکیبائی بپای اضطراب

منکه نی در ناخن آرام و تمکین کرده‌ام

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی