گنجور

 
طالب آملی

همه از یاد تو کام دل نا شاد دهم

هرچه جز یاد تو بینم همه بر باد دهم

در چمن شاخ گلی نیست که چون بلبل مست

بنشینم نفسی زمزمه را داد دهم

گرچه جعدم نیم آن جعد که از بوالهوسی

کنج ویرانه بصد منزل آباد دهم

چون ز سرو تو کنم یاد خرامی بچمن

ای بسا رنگ خجالت که بشمشاد دهم

ساحران را همه خواهم بفسون سازم جمع

پس بشاگردی آن غمزه باستاد دهم

بخیال مژهٔ چشم تو خواهم همه عمر

بهوس تیز کنم تیغ و بجلاد دهم

«طالب» از علم وفا بیخبری نزد من آی

تا چو طفلان همه حرف و سخنت یاد دهم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی